شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
خب خودم میدونم دختر بدی هستم چپ چپ نگام نکنید،نه که این کامپولوتر من با گاز کار می کنه این مدت برای صرفه جویی در مصرف اصلا روشنش نکردم
چیگده سرده هوا
من فکر می کردم هوا سرد بشه کارم کم میشه و مراجعین کمتر هستن آمااااااااااااااااااااااا نگو هوا سرد میشه سر من شلوغ تر میشه
اینگده پول خوفه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه بگم یک هفته هست که کامپولوترم رو روشن نکردم دروغ نگفتما.تازه مجبور شدم به جای اینکه صبح ها دوش بگیرم(نظر به اینکه من مرغابی هستم) شبا برم حمام برای همین میام خونه می پرم تو حموم و بعدشم دیگه کی جرات داره از زیر پتو بیاد بیرون و اینچنین شده که بنده غیبتی عجیب داشته بودم.الان هم که خوچحالم و دارم مینویسم برای اینه که هنوز نرفتم دوش بگیرم
تازشم یه چیزی بگم من خودم از اینکه این ماجرای شوهر کشی رو شروع کردم خیلی ناراحتم آخه یه جورایی فضای ناز و مهربون و ملوس وبلاگ تبدیل به فضای غمناک و خشن شد.
بعدشم اینکه تا الان ۴۳۵۶۷۵۷۴۸ بار نزدیک بوده با صورت بخورم زمین اصلا نگران نشید من خیلی با احتیاط راه میرم
البته من خیلی برف دوست دارما آماااااااااااااااااااا این دیگه خیلی خرکیه آخه
همه کامنت های پست قبل رو بدون جواب تائید کردم ببخشییییییییییییییییییید دیگه.
حالا بریم سراغ آخرین شوهر کشی البته این یکی شوهرش رو نکشته بود اما چون آدم جالبی بود و خودش اومد گفت که میخواد ماجراش رو تعریف کنه ما هم ازش فیلم گرفتیم و بعدا به این نتیجه رسیدیم که شخصیتش از همه جالب تر بود.
اسمش نیلوفر بود(البته مستعار)حدودا ۳۸ ساله اما می گفت ۳۲ سالمه(اونجای آدم دروغگو ،همین نوک دماغش منظورمه دیگه اونجوری نگاه نکنین)
قضیه از این قرار بود که این نیلوفر خانم صیغه یه آقایی بود و با هم زندگی می کردن البته از ازدواج اولش دو تا پسر داشت که پیش شوهر قبلیش بودن. بعد یه بار توی خیابون (البته به گفته خودش)با یه دختری آشنا میشه که جا نداشته بره و اینو میاره خونه و چند ماه این دختره که اسمش مژگان بود با نیلوفر و شوهرش(همینی که صیغه اش بوده) زندگی می کنه بعد چند وقت نیلوفر میفهمه مژگان حامله اس بهش میگه بچه مال کیه و از کجا اومده میگه مال یه سرایدار افغانی ساختمونه
و من میخوام کورتاژ کنم و نیلوفر یه دوستی داشته که این کارو می کرده مژگان رو میبره اونجا و زنه یه آمپول میزنه و خلاصه ییهو مژگان خونریزی شدید میده همراه درد اینا هم میترسن شبانه اون زنه و نیلوفر ماشین میگیرن میبرنش بیمارستان لولاگر(نمی دونم کجاست؟؟؟)
توی بیمارستان هم پرستارا یه بوهایی میبرن و زنگ میزنن به ۱۱۰ و میان نیلوفر رو دستگیر میکنن
اون یکی زنه رو نمی دونم چی شده بود اما نیلوفر و مژگان جفتشون توی همون زندان بودن اما مژگان یه بند دیگه بود و ما ندیدیمش البته نیلوفر چشم دیدن مژگان رو نداشت میگفت توی باز جویی مژگان زده زیر همه چی و گفته نیلوفر وادارش کرده کورتاژ کنه،نیلوفر هم می گفت من کاملا بی گناهم و...
حکمشون رو هنوز نداده بودن منتظر بودن بچه مژگان به دنیا بیاد ببینن سالمه ؟زنده اس؟ آسیبی بهش نرسیده بعد حکم بدن(البته این چیزی بود که نیلوفر می گفت من زیاد از مسائل حقوقی و قانونیش سر در نمیارم ولی مطمئنا سالم بودن و زنده بودن بچه توی حکم تاثیر داشت)
جالب اینجا بود که این نیلوفر به نظر من اصلا نرمال نبود داشت می خندید ییهو گریه میکرد داشت ماجرا رو تعریف می کرد ییهو یه خاطره یادش می افتاد .می گفت شوهرم خیلی دوستم داره چند بار گفته بریم عقد دائم کنیم من خودم نخواستم .پرسیدیم شوهرت چیکاره اس ؟گفت شرکت داره. اینقدر این جمله شرکت داره رو با غرور و عشوه گفت که من و خانم ف تا مدتها تیکه مون شده بود لحن این،بعدم فکر کردیم اینی که شرکت بزرگ و آنچنانی داره و وضعش به گفته نیلوفز توپه آخه چرا اومده سراغ یکی مثل این؟؟؟؟؟؟اون روز نیلوفر شماره محل کار شوهرش رو داد به ما و خواست که بهش زنگ بزنیم ببینیم چرا ملاقاتش نمیره؟
فرداش من به اون شماره زنگ زدم و سراغ شوهرش رو گرفتم منشی گفت نیست .گفتم ببخشید کی تشزیف میارن؟(حالا منم به خیال خودم دارم دنبال رئیس شرکت می گردم)گفت نمی دونم رفتن برای نصب . یهو جا خوردم پزسیدم ببخشید اونجا شرکت چیه و آقای...(فامیلش یادم نیست)
سمتشون چیه؟؟؟اونجا از این شرکتهای پرده و لوردراپه بود و اون اقا هم نصاب پرده بود و اصلا با رئیس شرکت هیچ نسبتی نداشت.
۱ ساعت بعد دوباره زنگ زدم ایندفعه اومده بود باهاش حرف زدم و گفتم خانم تون خیلی منتظرتونه و پیغام داده برید ملاقاتش اما اون خیلی بی تفاوت گفت:خانمم کجا بود ما یه ۶ ماهی صیغه بودیم و تموم شد رفت بهشون بگید دست از سر من برداره و خداحافظی کرد.
من که انگار یه سطل آب یخ ریخته بودن رو سرم وقتی برای خانم ف تعریف کردم اونم همینجوری بود.آخه اون چیزی که نیلوفر برای ما تعریف کرده بود اونقدر طبیعی بود که عمرا فکر نمی کردیم دروغه.
بازیگر خیلی خوبی بود اینو ما بعدا فهمیدیم اما جالب اینجاست که خودشم میگفت بازیگری رو دوست داره .این نیلوفر خانم به شدت شبیه گلاب آدینه بود هم من هم خانم ف متوجه این شباهت عجیب شدیم و البته خود نیلوفر هم میدونست جالب بود که تعریف می کرد می گفت یه بار معرفیم کردن یه دفتر سینمایی و تا کارگردان منو دید گفت چهره ات خیلی خوبه برای بازیگری(نمی دونم این نیلوفر تو قیافه ما چی دیده بود که فکر کرد خیلی خریم)
بعد کارگردانه کلی التماسش می کنه بیا تو فیلمم بازی کن اما نیلوفر قبول نمیکنه .
اینارو که تعریف می کرد من و خانم ف داشتیم منفجر می شدیم از خنده .
تازه بعدشم میگفت چند بار منو تو خیابون با گلاب آدینه اشتباه گرفتن ازم امضا خواستن(یکی نیست بگه حالا درست که شبیه هستین اما اون کجا و تو کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
بعدم که دیگه خیلی خوچحال شده بود زده بود به سیم آخر و به خانم ف می گفت یه بار هم منو با شما اشتباه گرفتن(مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!)بعد در این لحظه قیافه خانم ف دیدنی بود اصلا خنده رو لبش ماسید و همینجوری زل زده بود
به نیلوفر اونم که دید خیلی گند زده گفت :منم گفتم نه بابا خانم ف به اون خوشگلی با اون چشما کجاش شبیه منه؟؟؟؟؟(خاک بر سر مثلا اومد درستش کنه)
خلاصه که این قسمت از فیلم ما درسته که موضوعش شوهر کشی نبود اما من و خانم ف ساعتها نگاهش کردیم و راجع بهش حرف زدیم حتی ف بارها شخصیتش رو اتود زد و من ازش فیل گرفتم.نیلوفر برای خودش دنیایی بود عجیب خود واقعی اش رو بعید می دونم کسی دیده باشه از ائن آدمایی بود که هر لحظه توی یه قالب قرار می گیرن.فکر کنم این یه بیماری روانی باشه اما من چیز زیادی راجع بهش نمی دونم.
دیگه تموم شد شوهر کشی نداریم یعنی داریم ولی جال نیستن و ارزش تعریف کردن ندارن .
خیلی وقته به هیچ وبلاگی سر نزدم شرمنده خیلی خیلی زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
تا بعد....
نوشته viva

