من اووومدددددددددددددددم
۱-پست قبلی شاهکار خودم بود این پست شاهکار پدر ارجمند ولی خدایی مدیونین اگه یه وقت به خانواده و ژن ما شک کنین
بابای من اصولا عادت نداره صبح زود از خواب بلند بشه و اگر خدای نکرده یه روز ساعت ۶-۷ بیدار بشه تا ۵ روز جبرانی می خوابه حالا از بد قضیه این ترم دوتا از کلاسای دانشگاه افتاده ساعت ۸
دوشنبه ها و سه شنبه ها ما هم کلی تعجب کردیم که بابا قبول کرده ساعت اول بره سر کلاس(بیچاره دانشجوهاش) خلاصه امروز هم بابا ۶ بیدار میشه و حاضر میشه و میره سر کلاس.(این قضیه عادت نداشتن به زود بیدار شدن به پستم ربط داره ها)
اینم بگم که بابام در عین حال که همه جا خیلی آدم شوخ و بگو بخندیه اما سر کلاس هیچ دانشجویی حق جم خوردن نداره و کلا خیلی جدیه.
حالا حساب کنید که میره سر کلاس بعد میبینه دو تا از دخترا هی دارن هر هر می خندن میگه شما به چی می خندین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(با عصبانیت)
دختره هم پررو می گه به کفشهای شما استاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد بابا یه نگاه میندازه به کفشش می بینه ای وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای یکیش قهوه ایه یکیش مشکی (گویا صبح خیلی خواب آلود بوده)
حالا حساب کنید چه حالی میشه خلاصه تا آخر کلاس میمونه و بعدش با یکی از دوستاش قرار داشت اما نمیره و زودی بر میگرده خونه.ساعت حدود ۱ بود که مامان زنگ زده به قاه قاه می خنده میگم چی شده ؟؟؟؟؟؟؟
بعد ماجرا رو برام تعریف کرد حالا من از اینور می خندم مامان اون ور خط غش کرده از خنده صدای بابام هم میومد که داره غر می زنه به من نخندین
تلفن رو که قطع کردم بلافاصله ۵ دقیقه بعد خبر رو آنتن بود به هرکی که فکرشو بکنین زنگ زدم تعریف کردم.
بابا هم به اون دوستش که باهاش قرار داشته زنگ میزنه میگه من حالم خوب نیست مریضم می رم خونه استراحت کنم.بعد عصری دوستش زنگ می زنه مامان گوشی رو بر میداره اونم میگه حال مریض چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مامانم هم دوباره غش میکنه از خنده(اینگده خومشل و بامزه می خنده)
و سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف می کنه .
خلاصه الان همه می دونن بابام امروز چیکار کرده و من برای اونایی که نمی دونستن این پست رو نوشتم(خلاصه اگه رازی چیزی دارین به من خصوصی بگین قول می دم کسی نفهمه)
۲-یه چیز دیگه هم تعریف کنم؟؟؟؟؟ یکی از بدترین سوتی های زندگیمه.
سال ۷۸ جشنواره بین المللی تئاتر فجر بود ما دانشجوهای تئاتر هم اصولا این زمان از بغل تئاتر شهر تکون نمی خوردیم اون سال یه بولتنی چاپ می شد از طرف مرکز هنر های نمایشی ما هم برای مرکز کار می کردیم و اغلب از صبح روزهای جشنواره توی تئاتر شهر بودیم (بچه های تئاتری می دونن این زمان ورود به تئاتر شهر کار سختیه)ما هم که کارت مخصوص داشتیم و دیگه خوش خوشانمان بود نمی دونم کسی اینجا روبرتو چولی رو می شناسه یانه؟؟؟ چولی یه کار گردان تئاتر ایتالیایی هست که توی آلمان کار می کنه و گروه تئاتر روهر آلمان رو داره .این روبرتو چولی هرسال توی جشنواره فجر شرکت می کنه و با گروهش که زنش ماریا(اگه اشتباه نکنم) هم جزوشونه میان ایران . من دقیقا نمیدونم چولی چند سالشه اما سنش زیاده یه مرد بلند قد چهار شونه که وسط سرش مو نداره و موهای پشت هم بلند و سفید و فرفری هست با چشمهای آبی و کلا خیلی گوگولیه. من خیلی دوستش دارم.
حالا حساب کنید اونسال ما حدود ۲۰ تا دختر و پسر باهم همکار بودیم و بین این ۲۰ نفر فقط ۵ نفر هم دانشگاهی بودیم و بقیه غریبه بودن و روابط و شوخیها با اونها در حد معمولی بود.
یه روز ما توی تریای تئاتر شهر نشسته بودیم و دوتا میز رو چسبونده بودیم به هم تا ۲۰ نفری دورش جا بشیم گروه روبرتو چولی هم دو روز بعد اجرا داشتن و چندتا میز اون ورتر نشسته بودن
همین جوری من داشتم چولی رو نگاه می کردم یکی از دوستام گفت چیه ویوا چرا زل زدی به چولی منم همین جوری به شوخی گفتم آخه چی میشد من زن چولی می شدم؟؟؟؟؟؟؟؟و یه آه هم کشیدم
(حالا حساب کنید بقیه جمع هم دارن به ما گوش می دن همونایی که من باهاشون فقط همکار بودم و اصلا شوخی آنچنانی نداشتم)
یهو دوستم گفت : یعنی واقعا تو حاضری زن این پیر کفتار بشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من خیلی جدی در حالی که دستم زیر چونه ام بود و داشتم همچنان به چولی نگاه می کردم گفتم:
آره من حاضرم زن این ک ی ر پَف تار بشم (واااااااااااااااااااااااااااااااااای فکرشو بکنین جای پ و ک توی پیر کفتار عوض شد) چقدر هم بلند گفتم
حالا خودم دارم منفجر میشم از خنده یعنی بشم آخر جمله رو دیگه نتونستم بگم خودم چشمام ۴ برابر زده بود بیرون بقیه هم همین طور بعد هرکی منتظر عکس العمل یکی دیگه بود و چند ثانیه هی همه به هم نگاه می کردن آخرش خودم هر هر خندیدم تا آقایون و خانمها اصلا جو یادشون رفت و هر هر زدن زیر خنده یادم نیست تا شب چجوری گذشت اما دیگه این سوتیه منو فقط خواجه حافظ شیرازی نمی دونه و بس 
(شرمنده همه دوستان جور دیگه ای نمی تونستم بنویسم حالا نگین چه بی تربیته هااااااااا)
نوشته viva
|