دو تا کله پوک یکی تو زادگاه گل و بلبلش ایران-تهران اون یکی تو کشور نهی نهی تک و تنها تو غربت هند - پونا
دوشنبه 6 اسفند 1386
عذر تاخیر

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم

اول بگم چندتا از نظرات پست قبل رو بدون جواب تائید کردم ببخشید دیگه آخه سرم شلوغه ترسیدم تا بیام بهشون جواب بدم دیگه به آپ کردن نرسم.

بعدم برای اطلاع بگم البته یه بار گفتم که من الان آرایشگاه دارم و دیگه کار تئاتر نمیکنم اینایی که تعریف میکنم مربوط به زمان جاهلیتمه و تقریبا ۹ سال پیش و صد البته که قرار نیست من معروف بشم و ...

یه چیز دیگه هم بگم : نزدیک عیده سرم خیلی شلوغ شده از یک طرف خوبه ها ولی از یک طرف شبها که میرم خونه تقریبا یه مرده متحرکم برای همین تقریبا یک هفته بود که اصلا کامپیوتر خونه رو روشن نکردم .الان هم دارم از سالن آپ میکنم یعنی تا مشتریم رفت پریدم تو نت.تازه اینکه خوبه هفته پیش مشتری مش داشتم بعد اونو گذاشته بودم زیر سشوار خودم نشته بودم داشتم داستان شاذه رو میخوندم و آپ میکردم بعد هی این خانمه میگفت ویوا جون خسته شدم بیام بیرون؟؟منم چپ چپ نگاش میکردم و کارم رو ادامه میدادم.(چیه خب خیلی هم مشش گشنگ شد خیلی هم راضی بود عجله کار شیطونه)

بعد یه چیز دیگه هم بگم دلتون خیلی برام کباب شه:توی یکی از پستام گفتم که یه کیست تخمدان دارم این هوا خب؟؟؟؟؟بعد رفتم سونوگرافی و ماجراش رو هم تو اون پست نوشتم خب؟؟؟؟؟

بعد دکترم قرص داد شاید کوچیک بشه آمااااااااااااااااااا نشد بلکه الان سایزش ۹ سانت در ۵ سانت شده بعد دکتر گفت باید عمل بشه و وااااااااااایییییییییییی من از عمل خیلی میترسم .دکترم رو عوض کردم و رفتم پیش یکی از معروفترین جراحهای زنان اونم گفت باید عمل بشه ولی اول باید کوچیکش کنیم با قرص بعد برام آزمایش خون نوشت چشمتون روز بد نبینه وقتی فهمیدم تست تومور داده داشتم پس می افتادم بعد از ۱۵ روز دیروز جوابمو گرفتم و تومور نبووووووووووود

اما نمیدونین توی این ۱۵ روز چه حالی داشتما،  داشتم از دلشوره میمردم یه کم هم به همین دلیل بود که کم آپ کردم و به خیلی ها هم چند وقته سر نزدم به هر حال ببخشید دیگه اینا رو گفتم که بدونید تو شرایط بدی بودم .حالا بازم باید قرص بخورم و بعد عمل کنم اما خیالم راحته که یه کیست ساده اس و تومور نیست و الان به شدت از داشتنش خوچحالم میاد  

این بالایی ها رو که نوشتم ساعت ۱ بود بعد کار پیش اومد نتونستم بقیه شو بنویسم الان هم فقط اومدم پستش کنم و برم نرسیدم بقیه ماجرای تئاتر شهر رو بنویسم ببخشییییییییییدچیه خب منم یه وقتایی درد دلم میاد دیگه

سعی میکنم زود آپ کنم میسی که همچنان بهم سر میزنید

کامنتدونی تائید نداره ها

 

نوشته viva

شنبه 27 بهمن 1386
از تئاتر شهر تا آرایشگاه ۳

شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من بهتر شدم و الان از زیر کوهی از کمپوت و آبمیوه در خدمتتون هستم بابا کلی خجالتم دادید  یه عالمه میسییییییییییی ،شانس آوردم که این دنیا مجازیه وگرنه من این همه کمپوت رو چیکار می کردم؟؟؟؟؟؟

گلوم دردش کم شده بودا این شکلاتهای ولنتاین اثر کرد و دوباره صدام گرفته و گلوم درد میکنه

راستی ولنتاین همتون مبارررررررررررررررررررک

جالب اینجاست که من اول پاییز واکسن آنفولانزا زدم و هرسال نهایتا یه سرما خوردگی معمولی داشتم که زیاد هم طول نمیکشید آماااااااااااااااااا امسال فقط همون انفولانزا رو نگرفتم وگرنه انواع . اقسام ویروسهای جدید رو پذیرا بودم.

بعدشم اینکه من از مدرسه رفتن متنفر بودم و همیشه دوست داشتم مریض بشم و نرم (کلا به تحصیل و طی کردن مراحل علمی علاقمند بودم)اما در تمام مدت محصل بودن یه بار اینجوری مریض نشدم حتی آبله مرغون رو هم ۳ سال پیش گرفتم:( جدا من انسان خوش شانسی هستم.

خب تا اونجا گفتم که من برای اولین بار رفتم تریای تئاتر شهر اونم یواشکی.

خاطره های اولین کار هم قشنگن هم دوست داشتنی هم تکرار نشدنی ، آخر کار زمان ریورانس (همون تعظیم و تشکر آخر) وقتی میومدیم روی صحنه من جلوی صحنه سمت چپ می ایستادم و بعد از ما بازیکرای اصلی میومدن .هیچوقت جرات نگاه کردن به تماشاچی ها رو نداشتم حتی روزی که می دونستم مامان و بابا اون بین هستن باز هم نگاه نکردم،همون موقع هم اگر کسی گل آورده بود میومد و میداد،به هر کسی که از دوستام و ... هم میومد میگفتم گل نیارن یا پشت صحنه بهم بدن.این کاسپر خنگول هم اومد برام گل هم آورد(یادته کاسپر؟؟؟؟؟)

یه شب هم یه پسره اومد تقریبا۲۴-۲۵ ساله تا سرموبالا آوردم یه ۵ تومنی گذاشت کف دستم و خندید و رفت .هم تعجب کردم هم خنده ام گرفته بود وقتی اومدیم پشت صحنه داشتم گریمم رو پاک میکردم دیدم میگن یه آقایی پشت صحنه کارت داره .خودش بود همچنان میخندید،عجله داشتم که زودتر لباسمو عوض کنم .ازم پرسید فردا کی میای برای گریم ؟ساعت رو گفتم و اون رفت و من همچنان گیج بودم که این کی بود و چرا یه کم عجیب بود.(اون موقع هنوز به رفتار عجیب تئاتری ها عادت نداشتم اینکه میگم عجیب رو بعدا توضیح میدم )من دختر بچه ای بودم که تازه وارد اجتماع شده بود محیطی که تا قبل از اون درش بودم با این محیط خیلی فرق داشت اینجا خیلی عجیب بود ادماش رفتارها برخوردهاو...من قبلش یه سری دوست دختر و پسر داشتم با یک سری رفتار های تعریف شده اما توی این محیط تقریبا هیچ چیز تعریف شده نبود یا حد اقل برای من هنوز همه چی غریب بود.

فردای اونروز تا دیروقت تو دانشگاه کلاس داشتم ترم یکی بودم و هنوز با راه و رسم پیچوندن کلاس و... اشنا نبودم با استادم صحبت کردم که زودتر برم تا به گریم برسم .

اینم بگم که اون موقع دانشگاه ما هر سال دانشجوی تئاتر نمیگرفت یعنی تمام سال بالایی های ما داشتن پایان نامه هاشونو تحویل میدادن و تقریبا توی دانشگاه ما تنها دانشجویان تئاتر بودیم که البته یک سری مهر اومده بودن و ما تکمیل ظرفیتی ها آبان ترممون شروع شده بود،این نبودن سال بالایی ها باعث میشد که کسایی که کار تئاتر کردن هم توی دانشگاه کم باشن و من چونکه اون موقع اجرا داشتم مثلا برای خودم کسی بودم:)نه اینکه حالا خبری باشه ها ولی هم کلاسی هام عموما هیچ کار تئاتری نکرده بودن و فقط یکی دو نفر قبل از دانشگاه مثل من کارای کوچیک کرده بودن.

خلاصه من اونروز وقتی رسیدم دم تئاتر شهر دیدم که همون پسره با چند نفر دیگه داره صحبت میکنه تا منو دید اومد طرفم و بهم گفت برو پایین منم میام.

برام عجیب بود قبلا گفتم که ورود به تئاتر شهر کار ساده ای نیست اونم رفتن به پشت صحنه کاری که جزو عواملش نباشی.با خودم فکر کردم هه این خبر نداره راه نمیدنش و رفتم پایین.

تازه گریمم تموم شده بود از اتاق اومدم بیرون دیدم منتظره داشتم شاخ در میاوردم همچین با دستیار کارگردانمون گرم گرفته بود انگار چند ساله دوستن.

منو بگو فکر میکردم اینو راه نمیدن ،اسمش هومن بود اون روز فهمیدم که تئاتریه و مشغول کارگردانی یکی از نمایشنامه های ساموئل بکت هست که اتفاقا من اون متن رو خیلی دوست داشتم.تازه قضیه داشت برام روشن میشد.

تا اون موقع فکر می کردم حتما میخواد پیشنهاد دوستی بهم بده ولی اینم یه چیز عجیب دیگه بود من خودمو آماده کرده بودم بهش بگم نه!!!!!!!!!! اما اون به من پیشنهاد دوستی نداد فقط یه کم حرف زد و از کارش گفت و...  بعد هم رفت ،راجع به من هم همه چی رو میدونست.

کم کم به روزای آخر اجرا نزدیک میشدیم و این خیلی سخت بود،هومن هم هر روز به صورت کاملا تصادفی جلوی من سبز میشد و یه چند دقیقه از هر دری حرف میزد و می رفت.طراح حرکات موزونمون همون که گفتم تو فرانسه دوره دیده بود بعضی شبها که اجرا دیر تموم میشد بهم میگفت بمون من میرسونمت.خیلی از من بزرگتر بود کم کم ۱۵ سال منم رو این حساب باهش میرفتم یه شب غیر مستقیم بهم پیشنهاد دوستی داد ،فرداش من به یکی از بچه ها گفتم این یارو از سنش خجالت نمیکشه؟؟؟و همینجوری داشتم غر میزدم که دیدم داره با دهن باز نگام میکنه:نهههههههه !!!!!! به تو پیشنهاد داد دیشب؟؟؟؟؟گفتم آره چی شده؟؟؟؟؟گفت چند شب پیش به من پیشنهاد داد و خلاصه چشمتون روز بد نبینه که وقتی به بقیه گفتیم کاشف به عمل اومد که آقا به نصف گروه پیشنهاد داده و به بقیه هم در شبهای بعد پیشنهاد داد.

دیگه این شده بود سوژه خنده و من فقط به عنوان طنز بهش نگاه میکردیم اونم به خیال خودش به هرکی پیشنهاد میداد خواهش میکرد که کسی باخبر نشه.و ما هر روز پشت صحنه ماجرای جدیدی داشتیم برای خنده و مسخره بازی،یه شب دوباره موقع رفتن به من و یکی دیگه از بچه ها که مسیرمون یکی بود گفت من میرسونمتون ما هم دیدیم دوتایی هستیم و دیروقته قبول کردیم

توی را هم طرف هیچی به روی خودش نیاورد و از کار حرف زدیم تا رسیدیم.

فرداش دوباره هومن سبز شد اما ایندفعه نمی خندید و خیلی عصبی بود فقط گفت :میشه خواهش کنم دیگه با ... نری خونه ؟(من مات زده بودم این از کجا میدونست؟؟؟)پرسیدم چرا؟؟؟؟

زیاد برام توضیح نداد فقط گفت که آدم خوشنامی نیست و توی تئاتر شهر همه اینو میدونن بعد هم رفت.کم کم چهره دیگه ای از اون محیط و آدماش داشت رو میشد که من نمیخواستم قبولش کنم .

(البته حرفهای هومن کاملا درست بود بعد ها که خودم وارد تئاتر شهر شدم همه چی دستم اومد اون اقا هم با دختر یکی از خانمهای بازیگر معروف دوست شد و بعد ۱ سال قرار شد ازدواج کنن و دختره هم کلی اینو دوست داشت اما یه دفعه نمیدونم کی چیزایی از گذشته طرف به دختره گفت و اینقدر از این و اون شنید و دید تا ازدواجشون بهم خورد دختره خیلی خوشگل بود و دوست داشتنی اما بعد این قضیه اونقدر از نظر روحی افسرده شد که خود کشی کرد ولی سالم موند و بعد هم دیگه ندیدمش تا شنیدم که از ایران رفت)

 

آخرین اجرا رسید بعد از کار همه گروه جمع شدیم توی تریا (این رسمه که کارگردان شب آخر همه رو مهمون میکنه و یه مهمونی توی تریا میگیرن و با هم خداحافظی میکنن) این دومین بار بود که میرفتم تریای تئاتر شهر.چند تا میز و چسبوندیم و همه گروه دورش نشستیم،کارگردان از همه تشکر کرد برای ما سخت بود اما بازیگرای اصلی به این خداحافظی ها عادت داشتن میگفتن و میخندیدن من بغض داشتم ،اون کسی که طراح حرکات موزونمون بود برای ما ۱۲ نفر تک تک فال حافظ گرفته بود و یک بیت از فال هر کسی رو داده بود خطاط نوشته بود و قاب کرده بود به عنوان یادگاری بهمون کادو داد . هنوز بعد از ۹ سال اون تابلو رو دیوار اتاقمه شعر من این بود:

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سر اندازیم

کنارش هم ریز نوشته: برای ویوای عزیز ، یادمان همکاری در نمایش ... آذر ۱۳۷۷

وقتی خوندمش گریه ام گرفت اومدم برم سمت دستشویی یهو چشمم افتاد به یکی از میزها که هومن پشتش نشسته بود و داشت نگام میکرد.

اون ساعت معمولا تریا خلوته و کسی نبود غیر از گروه ما و هومن و یکی دونفر دیگه.

پشت سرم اومد دم دستشویی و گفت فردا میای ؟؟؟؟گفتم اجرامون تموم شد مگه نمیبینی چجوری بیام؟؟؟؟؟

هیچی نگفت انگار بغضمو حس میکرد یه کاغذ بهم داد شماره اش بود تا حالا هیچ چیزی راجع به صحبت تلفنی به من نگفته بود و شماره ای هم نخواسته بود.گفت امشب بهم زنگ بزن و رفت.

ما هم بعد از خداحافظی رفتیم و اولین کار من اونشب تموم شد،حال خیلی بدی داشتم.

شب به هومن زنگ زدم کلی حرف زدیم ازم پرسید فردا کی میتونی بیای تئاتر شهر؟؟؟

گفتم برای چی؟؟گفت میخوام ببرمت سر تمرینم ،کار رو ببینی.میدونست اون نماشنامه رو خیلی دوست دارم،کلی ذوق کردم اصلا ناراحتی تموم شدن کار یادم رفت و برای فردا قرار گذاشتیم.

ساعت تمرینش با فاصله بین دوتا کلاس من میخوند و قرار شد ظهر برم سر تمرین،وقتی رسیدم دم در بود یه کارت بهم داد که منو جزو اعضای گروهش معرفی میکرد،داشتم از خوشحالی پس میفتادم این برگه ورود دوباره من به تئاتر شهر بود.

رفتیم سر تمرینش و من با بچه های گروهش آشنا شدم و خلاصه این شد کار من هروقت توی دانشگاه کلاس نداشتم اگه میدونستم هومن تمرین داره میرفتم سر تمرین.فقط نگاه میکردم سنی نداشت ولی هنوز هم معتقدم که توانایی کارگردانی رو داشت و خیلی خوب از پس میزانسنها و... بر میومد اینو اون موقع نمیفهمیدم الان میفهمم .

وقتی میدیدم نمایشنامه ای که چند بار خونده بودمش اینجوری داره جلوی چشمم زنده میشه کیف میکردم فکر کنین یه داستانی رو خیلی دوست دارین بعد هر روز یه قسمت این داستان کم کم جلوی چشمتون زنده بشه خیلی لذت داشت همینطور که پیش میرفت من بیشتر عاشق تئاتر میشدم عین یه بچه ساکت میشستم و کار هومن و گروهش رو نگاه میکردم و یاد میگرفتم .یواش یواش دیدم نسبت به اون نمایشنامه تغییر کرد وقتی هومن و بازیگراش میشستن و متن رو تحلیل میکردن کیف میکردم و میومدم خونه دوباره متن رو از اول می خوندم و هردفعه ذهنم باز تر میشد،

یواش یواش احساس میکردم که تحلیلی که تو ذهن منه همونیه که اونا میگن و این باعث میشد اعتماد به نفسم بره بالا ،دیگه سر تمرینا ساکت نبودم منم حرفی داشتم برای گفتن و جالب اینجا بود که اکثرا هم درست بود هر روز بیشتر با اون گروه و همین طور هومن جور میشدم احساس میکردم دارم بزرگ میشم .تمام کتابایی که تو کیف هومن بود رو میگرفتم و میخوندم هرچی میخوندم بیشتر احساس میکردم هیچی نمیدونم و باز میخوندم همچنان عاشق تئاتر بودم خیلی بیشتر از قبل .

کم کم رابطه ام با هومن بیشتر میشد خیلی وقتهای خالیم رو باهاش میگذروندم سر تمرین یا بیرون.

بهمن ۷۷ بود که موبایلی رو که بابا برام ثبت نام کرده بود تحویل دادن دقیقا همین خطی که الان دارم و دلم نمیاد عوضش کنم .

موبایل دار شدن من کارمون رو راحت کرد دیگه مجبور نبودیم از شب قبل برنامه فردا رو چک کنیم و من هر وقت کلاس نداشتم و خبر دار میشدم تمرین دایره خودمو میرسوندم تئاتر شهر(فاصله دانشگاهمون با تئاتر شهر ۵-۱۰ دقیقه بود)

واییییییییییییییییییی خسته شدم مثلا من مریضم

خیلی وقته به هیچکدومتون سر نزدم ببخشیییییییییییییییییید

نوشته viva

 

 

سه شنبه 23 بهمن 1386
جشنواره بین المللی تئاتر فجر=تب و خروسک

شلااااااااااااااااااااااااام

من اومدم ولی نمیتونم زیاد بنویسم خب نزنید الان توضیح میدم.

حتما میدونید جشنواره تئاتر فجره خب منم دلم میخواست برم کار ببینم و با یکی از دوستام رفتیم

کلی هم خوش گذشت آماااااااااااااااااااااااااا به دلیل گرمای بیش از حد سالن و سرمای بیش از حد بیرون سالن بنده الان به صورت افقی در خدمتتون هستم و چشمام سیاهی میره صدام هم اصلا  در نمیاد(فچر کنم این دوستان قدیمی که منو بعد از مدتها دیدن تو تئاتر شهر چشمم زدن)خلاصه فقط اینو بگم که من تا حالا تو عمرم همچین حالتی رو تجربه نکرده بودم خیلی وحشتناکه و حالم اصلا خوب نیست

بابت جواب ندادن کامنتها هم معذرت میخوام

ریواسی جونم به شدت معذزت میخواما زودی جواب میدم

نوشته viva

یکشنبه 14 بهمن 1386
از تئاتر شهر تا آرایشگاه ۲

شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

روز اول اجرا با ترس و دلهره وحشتناک ما تازه کارها شروع شد اصلا انگار نه انگار ۶ ماه تمرین کرده بودیمنمیتونم توصیفش کنم،اونهمه تماشاچی که قراربود زل بزنن به ما وااااااااااییییییییییی.

حالا پشت صحنه هم غوغا بود ما ۱۲ نفر ریخته بودیم تو یه اتاق و از شدت استرس هی بلند بلند حرف میزدیم بازیگرای اصلی هم می خواستن تمرکز کنن تا بتونن روی صحنه آرامش داشته باشن آماااااااااااااااااااا مگه سرو صدای ما اجازه تمرکز میداد بیچاره ها حال مارو هم درک میکردن و ازمون می خواستن آروم باشیم ولی مگه میشد؟؟؟؟

اجراهای اول خیلیییییییییی سخت بود لرزش دست و پام واقعا محسوس بود تا اینکه کم کم ترسم ریخت

البته سوتی های سر کار کم نبود(نمیدونم سالن چهارسو رو دیدین یا نه ؟این سالن سن بالا نداره یعنی سن هم سطح هست با اولین ردیف صندلیها و بقیه صندلیها ردیف ردیف میره بالا) ، یادمه یه جا خانم ت ی م و ر ی ان جلوی سن زانو میزد و چند دقیقه ای فیکس میموند و ماپشت سرش با موسیقی میرقصیدیم بعد موسیقی کم میشد ما سر جاهامون فیکس میشدیم و اون دیالوگ پایانیش رو میگفت و میرفت از صحنه بیرون، جایی که من فیکس میشدم جلوی صحنه تقریبا با کمی فاصله پشت خانم ت بود . اونشب تماشاچی خیلی زیاد بود و صندلی ها پر بود جوری که ۳ ردیف آدم جلوی سن روی زمین نشسته بودن در نتیجه وقتی کارگردان دید اینجوریه و فضای کار ما کم شده ازمون خواست یه کم تغییر توی حرکات بدیم تا با تماشاچی برخورد نکنیم

وااااااااااااااااااااااااااییییییییییی اینجوری فاصله من با خانم ت خیلی کم شده بود و جایی که اون فیکس شد من تقریبا داشتم می خوردم بهش بعد من فیکس شدم البته همینجوری صاف ایستاده نبودم هر کدوم یه پزیشن خاص داشتیم و نباید تا شروع موزیک تکون می خوردیم .خانم ت هم بعد از فیکس شدن ما باید دیالوگ می گفت و حرکت می کرد حالا نگو من پام رو گذاشتم روی دامن خانم ت که زانو زده اون می خواد بلند بشه احساس می کنم دامن زیر پامه ولی کوچکترین حرکت مردمک چشمم هم جنایت بود چه برسه به اینکه پامو تکون بدم و اون دامن بلندی که تنم بود زیر نور ییهو تکون بخورهکارگردان گردنم رو میزد از طرفی فقط به این فکر میکردم که دامن خانم ت از پاش نیفتهشرایطم خیلی سخت بود اما خوشبختانه با زرنگی خانم ت و یه حرکت خیلی خیلی کوچیک از من قضیه حل شد

روزی که با گروه وارد تئاتر شهر شدیم کارگردان ما ۱۲ نفر رو جمع کرد و گفت که دوست نداره هیچ وقت ما دخترهارو توی تریای تئاتر شهر ببینه ما هرچی میخوایم باید به مسئول تدارکات بگیم و خودمون اجازه نداریم توی تئاتر شهر بگردیم و اینور اونور بریم.

همین جمله باعث کنجکاوی ما در باره تریای تئاتر شهر شد و انگار یه چیزی هی منو قلقلک میداد برم ببینم چه خبره.

از پشت صحنه ما به تریا یه در بود که قفل بود و کلا وارد شدن به تریا کار راحتی هم نبود دم در ورودی یه انتظامات هست که موقع ورود اگه به کتابخونه می خوای بری باید کارت کتابخونه داشته باشی (کتابخونه بالای بالاست)و حتی تریا هم کارت لازم داره (تریا زیر زمینه)

و خلاصه همینجوری الکی نیست که یکی سرش رو بندازه پایین و بره تو.

اغلب وقتی گریممون تموم میشد از سوراخ کلید همون دری که گفتم قفل بود توی تریا رو نگاه میکردیم البته نوبتی ما فقط دو تا میز رو میدیدیم ولی کافی بود یه ادم معروف بیاد اونجا بشینه دیگه ۱۲ نفری میرختیم رو در

کسی که موسیقی اون کار رو ساخته بود یکی از آهنگسازای تلوزیونه که بعدها هم تو دانشگاه من چند واحد موسیقی باهاش گذروندم (آقای س) .فکرکنم اون موقع ۳۴-۳۵ ساله بود

یه روز که من هنوز وقت گریمم نشده بود و لباس هم نپوشیده بودم و داشتم از همون سوراخ کلید اونور رو نگاه میکردم صدام کرد و ازم پرسید دوست داری بری اونور؟؟؟

منم که از خدام بود و بهم گفت بیا ببرمت بعد بدون اینکه بریم بالا دوباره از اون یکی پله ها بریم پایین از یه راه پیچ در پیچی یواشکی منو برد تریاو گفت برو بشین (داخل تئاتر شهر خیلی پیچیده اس چون ساختمون استوانه اس و معماری بینظیر و خاصی داره)تصادفا من همون کارگردانی که تو پست قبل گفتم باهاش کار عروسکی کردم رو اونجا دیدم و اینها هم با هم دوست بودن در نتیجه سه نفری سر یه میز نشستیم و قهوه خوردیم و حرف زدیم تا وقتی که من دیگه باید میرفتم لباس بپوشم و گریم بشم.

خاطره اولین بار رفتنم به تریا هنوز تو ذهنمه همه جا رو با تعجب نگاه میکردم یه کتاب فروشی هم اونجا بود که یه مرد حدودا ۴۰ ساله اداره اش میکرد و سالهای بعد کلی باهاش جور شدم.

الان که فکر میکنم کلی به اون روزا میخندم اگه اون روز اول ورودم به تریا کسی بهم میگفت که اون آدمایی که اونجا هستن چند سال بعد جزو دوستای صمیمیم می شن باورم نمیشد.

من و آقای س برگشتیم پشت صحنه و خوشبختانه کارگردان هم متوجه نبودن من نشد.

یه چیزی رو یادم رفت بگم یعنی زمان درست اتفاقات تو ذهنم قاطی شده

توی همین گیرو دار تمرین من دانشگاه رشته تئاتر قبول شدم تاریخ یادم نیست چون جزو تکمیل ظرفیت ها بودم و چون رشته های هنر یه مرحله آزمون عملی هم داره اگه من عملی هم قبول میشدم ترمم از اواسط آبان شروع میشد.

روزای آخر تمرین بود و اونروز نرفتم تمرین تا روزنامه رو بگیرم ،وقتی روزنامه رو گرفتم و به دو اومدم خونه بابا داشت تلفنی به مامان میگفت که قبول شدم چون اون هم روزنامه رو خریده بود و خلاصه

شادی ملی بود ،فرداش که رفتم سر تمرین کارگردانمون منو فرستاد تا شیرینی بگیرم(کارگردانمون مدیر گروه تئاتر یکی از دانشگاههای هنر بود و اساتید و مدیرای دانشگاهی که من قبول شده بودم رو هم خوب میشناخت)

بعد هم راجع به آزمون عملی باهام صحبت کرد و گفت من سفارشتو میکنم.

روز آزمون عملی هم بالاخره گذشت و همین که ازم پرسیدن تا حالا کار تئاتر کردی؟ و من گفتم که الان دارم با فلانی کار میکنم انگار اسم رمز رو گفتم ازم یه تست بازی گرفتن و بعد هم رفتم قسمت عقیدتی چند تا سوال راجع به دین و نماز و...

این شد که من شدم دانشجوی ترم اولی تئاتر

خسته شدم چیگده نوشتم.چشم مفت گیر آوردم سر درد و دلم باز شده ها

نوشته viva

 

 

پنجشنبه 11 بهمن 1386
از تئاتر شهر تا آرایشگاه ۱

شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

تصمیم گرفتم یه کم خصوصی تر از خودم بگم.

اکثر دوستایی که میان اینجا میدونن من سالن آرایش دارم و میدونن که  تئاتر خوندم اما اینکه چی شد من لیسانس تئاتر رو گذاشتم در کوزه و آرایشگر شدم داستانش مفصله:

سال ۷۵ بود و من هنوز کومچولو بودم یعنی۱۶ سالم بود(کوچیکه دیگه) تفریحم این بود جلوی آئینه وایسم و هی خودمو عجیب غریب کنم باورتون نمیشه من هنوز مدرسه میرفتم و اونموقع هم به برداشتن ابرو و رنگ کردن مو تو مدارس خیلی گیر میدادن اونوقت یه سال تابستون خودم تمام موهام رو دکلره کردم البته زیاد چیز جالبی از آب در نیومد و برای مدرسه دوباره تیره کردمش .

خلاصه همون تابستون مامانم یه جایی رو پیدا کرد به نام خانه تئاتر بانوان (الان دیگه نیست و منحلش کردن) راهش خیلی دور بود ولی از اونجایی که واقعا دوست داشتم منو برد و تو کلاسهای گریم اونجا ثبت نام کرد.

این شد که من اون دوره رو گذروندم و البته توی اون کلاس همه خانومها سنشون خیلی بیشتر از من بود و من خیلی توی کلاس کوچیک بودم ولی کارم خوب بود و این شد که شدم سوگلی استاد.

توی همون دوره استادمون منو با یه گروه تئاتری آشنا کرد تا ازشون عروسک گردانی یاد بگیرم در نتیجه من تقریبا هر روز توی همون موسسه می موندم و بعد از کلاس با اون گروه که برای جشنواره بین المللی عروسکی تمرین میکردن کار میکردم . کارگردان گروه پسر یکی از بازیگران معروف بود یعنی پدرش بازیگر بود و مادرش کارگردان تئاتر.تازه از امریکا برگشته بود و اونجا فوق لیسانس صداگذاری سینما گرفته بود.آشنایی من با اون اولین جرقه انتخاب مسیر من شد برای دانشگاه.

عروسک هایی که توی کارهای تئاتر استفاده میشن چند دسته هستن یکی از اونها عروسکهای بُن راکو هستن که حتما دیدین عروسک تقریبا هم قد عروسک گردانه و عروسک گردان با لباس یک دست سیاه و روبنده پشت اون قرار میگیره و حرکتش میده(به این روش شیوه سیاه میگن چون عروسک گردان معلوم نیست)

ما هم با این عروسک ها کار میکردیم و من به لطف اعضای حرفه ای اون گروه کار با این عروسک ها رو کامل یاد گرفتم.

اون تابستون تموم شد و من دوباره مشغول مدرسه شدم اونم رشته ای که برام جذابیتی نداشت(تجربی) بالاخره دیپلم گرفتم و تصمیم گرفتم برای کنکور تئاتر رو انتخاب کنم.

توی همین مدت از طریق همون استاد گریم به یه گروه کاملا حرفه ای تئاتر معرفی شدم .

کارگردان اون کار و بازیگراش خیلی معروف بودن توی تئاتر، از جمله  ر و ی ا   ت ی م و ر ی ا ن    و   ا ن و ش ی ر و ا ن   ا ر ج م ن د (برادر داریوش و پدر  ب ر ز و  )

اینکه اسمها رو اینجوری مینویسم دلیلش اینه که تو وبلاگ قبلیم از یکی از استادای دانشگام و کاری که کارگردانی کرده بود کلی بد گفتم و نگو اون استاد اسمشو سرچ کرده بود به وبلاگ من رسیده بود و برام کامنت هم گذاشته بود.نمیخوام دوباره اون قضیه تکراربشه.

خلاصه که اون کار یک گروه حرکات موزون داشت که ۱۰-۱۲ تا دختر توش بودن که اکثرا دانشجوهای تئاتر بودن و کارگردان کار استادشون بود .در کنار اون گروه کار کردن برای من کم سن و سال و بی تجربه یک آرزو بود و من به خاطر قدم قبول شدم وگرنه من یک دوره هم کلاس بدن نگذرونده بودم اما شانس باهام یار بود و قبولم کردن.

تمرینا توی اداره تئاتر بود و ما با یه طراح حرکات موزون که تو فرانسه دوره دیده بود تمرین می کردیم(یعنی اون با ما تمرین میکرد)

تمرینات ۶ ماه طول کشید بماند که بدبخت پیر شد تا بتونه ۱۲ تا دختر شر رو با هم هماهنگ کنه هنوز وقتی یادم میاد چه بلایی به سرش آوردیم از خنده منفجر میشم .اما اون بالاخره موفق شد ما ۱۲ نفر رو هماهنگ کنه.ما ۲۰ دقیقه پایان کار روی صحنه میرقصیدیم البته نه کاملا رقص چیزی شبیه حرکات سماء و ...کلا حرکات معنا دار.

اون ۶ ماه برام خیلی جذاب بود به اضافه اینکه وقتی تمرین خودمون تموم میشد اجازه داشتیم بریم تو سالن روبه رو که بازیگرای کار متن اصلی رو تمرین میکردن و نگاه کنیم.

توی اون کار بود که پوسته بیرونی و زیبای تئاتر برام برداشته شد و مشکلاتی که هیچوقت ازشون خبر نداشتم رو دیدم.این سختی کار به جای اینکه سردم کنه منو بیشتر عاشق تئاتر میکرد(اینم بگم که مطمئنم رنگ و بوی معروفیت و خیال پردازی های بچه گانه نبود که منو مجذوب تئاتر کرد چون در اینصورت باید جذب سینما میشدم اما هنوز از سینما متنفرم)

بعد از ۶ ماه تمرین واقعا سخت بالاخره زمان اجرای ما رسید توی این مدت چیزهای جذاب دیگه ای هم دیدم مثلا یه روز رفتیم قسمت دوخت لباس نزدیک تالار وحدت و اونجا اندازه هامونو گرفتن برای لباس و یه آقایی هم شکل کف پامونو رو کاغذ کشید تا برامون کفش باله بدوزه.

واااااااااااااااااااای روزی که لباسها حاضر شد چه حالی داشتیم لباس ما ۱۲ نفر مثل هم بود یه لباس

بلند سفید با دامنی که وقتی چرخ میزدیم (از همون چرخهایی که یهو رقصنده تند تند میچرخه و با دستهاش بازی می کنه بماند که چقدر یاد گرفتنش سخت بود)دامن لباس میرفت رو هوا البته قسمت دردناکش این بود که برامون یه شلوار سند بادی هم برای زیرش دوخته بودن.روی لباس هم یه شنل سفید کلاه دار بود با مقنعه هایی که کشی و کاملا چسب بود تا موقع رقص اذیت نشیم .رقص توی مملکت اسلامی روی سن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب این دردسرهارو هم داره دیگه!!!!!!!!کفشهای باله هم آماده بود وااااااااااااااای چه لذتی داشت وقتی همه رو پوشیدیم و تست گریم هم اجرا شد و ما با اون چهره های متفاوت(نقشمون شبیه فرشته ها بود برای همین گریم زیبایی داشتیم) از ذوق هی جلوی آیینه چرخ میزدیم.

معمولا اولین اجرایی که به عنوان تست میرن رو میگن اجرای ژنرال یعنی تمام عوامل سر جای خودشون بدون قطع کردن با گریم ولباس و نور و موزیک و...اجرا میرن تا اگه مشکلی هست رفع بشه و کارگردان هم کارو ببینه.

روز اجرای ژنرال رسید سالن چهارسوی تئاتر شهر قرار بود ۳۰ شب مارو توی خودش جا بده.

دوست دارم بازم بنویسم اما الان فرصت ندارم شاید اصلا نوشتن اینها برای شما جذاب نباشه نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به هر حال تا اینجا رو داشته باشین تا بعد...

راستی اسمشو چی بذارم؟؟؟؟؟؟؟

نوشته viva

 

 

دوشنبه 8 بهمن 1386
ویوا دختر بد:(

شلااااااااااااااااااااااااااااام

حوصله احوالپرسی ندارررررررررررررررررررررم

شده یه وقتی یه کاری بکنین بعد در تمام مراحل انجامش هم ۱٪ به اینکه شاید اشتباهه فکر نکنین بعد ییهو وقتی اولین نشونه اشتباه بودن عملتون پیدا میشه دلتون بخواد فقط برای چند لحظه ریموت کنترل زندگی رو بدن دستتون تا یک کم برش گردونین به عقب و دیگه اون اشتباه رو نکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از دیشب یه حس بدی داره عذابم می ده ،یه اشتباهی کردم که خیلی از دست خودم عصبانیم خیلیییییییییییییییییییییییی

چند روز پیش برای کاری رفته بودم دفتر یکی از دوستام البته این دوستی که می گم یه آقاییه که فوق لیسانس تئاتره و سالی که من از دانشگاه فارق التحصیل شدم ایشون توی دانشگاهمون شروع به تدریس کرده و الان هم یه آموزشگاه تئاتر داره و البته یه نشریه تبلیغاتی .

یه روز بهم گفت بیا آگهی های محل کارت رو بده نشریه من. منم قبول کردم و رفتم باهاش قرارداد نوشتم و... همون روز که اونجا بودم خیلی با هم حرف زدیم راجع به اینکه چرا من تئاتر رو ول کردم چرا اون ازدواج نمی کنه و....

توی صحبت هاش گفت من الان خیلی تنهام سنم هم دیگه سنیه که باید زودتر ازدواج کنم(متولد ۱۳۴۸ یعنی ۱۱ سال از من بزرگتره) و داره دیر میشه و من شخصیت و فرهنگ آدما برام خیلی مهمه و...خلاصه هی گفت و گفت تا اینکه من گفتم یکی از دوستام هست که از همه نظر مخصوصا اخلاق خیلی قبولش دارم و از خانواده خوبی هم هست و تحصیلکرده اس و از نظر سنی هم به هم می خورید می خوای با هم آشناتون کنم؟؟؟؟؟

اونم یه کم در مورد دوستم ازم سوال کرد و گفت باشه بعدم گیر داد که همین الان بهش زنگ بزن.

منم می دونستم که دوستم سر کاره اون ساعت ولی با این حال زنگ زدم و وقتی داشتم حرف می زدم این استاد گرانقدر هی شروع کرد بلند بلند حرف زدن تا من گوشی رو دادم و خودشون دوتا با هم یه کم در حد ۲ دقیقه حرف زدن و قرار شد شماره دوستم رو بدم بهش که با هم بیشتر آشنا بشن.

اسمش حمید هست می گم که راحت بتونم راجع بهش حرف بزنم.

حمید گفت تو برای ازدواج داری این دوستت رو معرفی می کنی ؟؟؟؟؟

گفتم نه من فقط آشناتون می کنم دوتا آدم بالغین من که نمی تونم بگم ازدواج کنین با هم یا نه،خودتون اگه بعد از هر مدتی که لازم بود دیدین با هم کنار میاین خب ازدواج می کنین و یا بر عکس کات می کنین.

به دوستم هم گفتم که حمید به نظرم آدم بدی نمیاد ضرر نداره که با هم آشنا بشین،ولی من زیاد نمیشناسمش تا حدی که می دونم و میبینم خوبه.

خب تا اینجا همه چی خوب بود اما کاش این کارو نکرده بودم نه برخورد حمید برام قابل قبوله نه برخورد دوستم

اینا دیروز باهم قرار گذاشتن که حمید بره دنبال دوستم و با هم برن بیرون حدود ۹ بود به موبایل دوستم زنگ زدم خاموش بود یهو نگران شدم آخه قبلش هم به موبایل هردوشون یه مسیج خوش بگذره و از این حرفها فرستاده بودم به حمید رسیده بود اما به دوستم نه برای همین نگران شدم به موبایل حمید زنگ زدم ، بیرون بودن و همه چی خوب بود.

مطمئن بودم دوستم وقتی بیاد خونه بهم زنگ میزنه ساعت ۱۲ شد اما نزد و من دیگه مطمئن بودم که اینا از هم خوششون اومده و به مامان هم گفتم که هنوز بیرونن پس حتما قضیه مثبته و با هم دوست شدن کلی هم خوچحال بودم آخه یکی از دلائلی که این کارو کردم هم این بود که دائی دوستم جوونه و دوتا بچه داره اما یه بیماری سختی گرفته و همه خانواده از نظر روحی به هم ریخته هستن برای همین فکر کردم تو این شرایط این آشنایی می تونه یه کم فکرش رو از این قضیه منحرف کنه یا حداقل آرومش کنه.

(بابا به جان خوم من همش فکرای مثبت تو سرم بود چه میدونستم دارم اشتباه میکنم)

ساعت ۱۲:۳۰ دوستم بهم زنگ تازه رسیده بود خونه وقتی پرسیدم چطور بود اولین جمله این بود:

این آقافقط یکی رو می خواد برای س ک س همین.کم مونده بود توی ماشین منو...(یعنی خجالت کشیدم بقیه شو بگم دیگه)

بعد جالب اینجاست لحن دوستم یه جوری بود که انگار من می دونستم و باز به هم معرفیشون کردم

خلاصه کل ماجرا این بوده که این مرتیکه از اول کلی رو اعصاب دوستم با حرکات و رفتار چندش آورش راه رفته و دوستم هم میگه من اول یه کم اخم کردم بعد گفتم صبر کنم ببینم تا کجا پیش می ره و خلاصه سر شام هم می گفت همش به این و اون نگاه می کرد و چشمش میگشت.

مامان و بابای دوستم هم دیشب خونه دائییش بودن (که گفتم بیمار هست) وقتی میرسونتش دم خونه بهش میگه من صبر میکنم برو وسائلت رو بیار بریم خونه من هم یه قهوه بخوریم هم حال کنیم هم تاصبح حرف بزنیم(دقیقا همین جمله رو میگه ها)

وااااااااااااااااااااااااای یعنی دیشب وقتی اینارو تعریف میکرد دلم می خواست زنگ بزنم این مرتیکه رو تیکه تیکه کنم آخه یکی نیست بگه احمق تو هی به من گفتی باشخصیت باشه خانواده دار باشه با فرهنگ باشه اونوقت اینجوری باهاش حرف زدی همون ۳- ۴ ساعت اول کافی بود برای اینکه بهش پیشنهاد س ک س بدی؟؟؟؟تازه مرتیکه به من گفت من به ازدواج فکر میکنم اونوقت به دوستم گفته من به ازدواج فعلا فکر نمی کنمآخه چی بگم من ؟ از دیشب تا حالا دارم به خودم فحش میدم اصلا به من چه کی به کی میخوره ؟؟؟کی تنهاست؟؟؟؟؟؟؟

حالا از شانس گند من این دوستم هم به شدت آدم حساسی هست و خیلی مبادی آداب و... با شرایط بد روحی که الان داره هم من گند زدم به همه چی یعنی اومدم ثواب کنم کباب کردم

دیشب با دوستم قرار گذاشتم که به روی این مرتیکه نیارم چیزی می دونم ببینم چی میگه؟؟؟؟

بعد زنگ زدم بهش همه چی رو برعکس برام تعریف کرده میگه دوستت اصلا دلش نمی خواست بره خونه از من خوشش اومده بود

تمام صحبتهای س ک س ی قضیه رو هم حذف کرد اصلا به روی خودش نیاورد چقدر زحمت کشیده تا دوست من رو قانع کنه این نیازه و لذته و....(مرتیکه فلان فلان شده)

حالا اینا به کنار رفتار دوستم یه جوری شده که از صدتا فحش بدتره،بهش میگم ببخشید من فکرش رو هم نمی کردم که اینجوری باشه ،اما یه جوری میگه تقصیر تو نیست که دقیقا منو مقصر میدونه

این اولین بار بود که یک نفر رو به این دوستم معرفی می کردم و مطمئنا آخرین بار .

خب آخه قرار نیست همه آدمهایی که باهم آشنا میشن خوب باشن منم که کف دستم رو بو نکرده بودم این ادم این شکلیه !رابطه ما یه رابطه دوستانه و کاری بیشتر نیست.

اما گویا با به دست آوردن یک تجربه یک دوست رو هم از دست دادم .اما دلیل ناراحتیم از دست خودمه و بس من زیاد رفتار ادمها برام مهم نیست اگر دوستی فکر میکنه من کاری رو در موردش  با اینکه میدونستم اشتباهه انجام دادم پس مطمئنا منو نمیشناسه.

آخه هروقت هم صحبتی میشد این دوستم میگفت نه دیدن که ضرر نداره اما متاسفانه انگار حرفش یادش رفته.من اگه میدونستم ظرفیت این دوستم توی این مسئله پایینه و اون مرتیکه احمق هم از نظر جنسی کمبود داره که اینا رو به هم معرفی نمیکردم

خلاصه این که از دیشب تاحالا کارد بزنین خونم در نمیاد به شدت هم کلافه هستم.

اینگده من غر زدم رفتم رو اعصابتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!!!!!!!!!!!!!!!

ولی الان کاملا آرومم و وقتی اینا رو نوشتم دیگه ناراحت نیستم.

همیشه سعی می کنم چیزای منفی روزمره مو وارد اینجا نکنم اما توی این ماجرا فقط و فقط از دست خودم عصبی هستم و بس و جایی رو غیر اینجا برای شکایت از خودم سراغ نداشتم.

نوشته  viva

 

 

 

پنجشنبه 4 بهمن 1386
ویوای لهیده!!!!!!!!!!!!

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

میسی نظرها خیلی جالب بود

بعضی ها که خیلی شبیه من بود

بعضی ها هم که شبیه من و کاسپر بود یعنی ما دو تا رو بریزین رو هم تقسیم بر دو کنیین

آمااااااااااااااااااااااااا یه سری اینجوری بود:من و دراز به دراز بخوابونید بعد جفت پا بپرین روم

من همه کامنت ها رو جواب دادم بعد فکر کردم بابا چه کاریه بیام اینجا بگم چه شکلیم که لااقل اونایی که منو شبیه آنجلینا جولی تصور کردن تو ذهنشون ادیتم کنن

ولی حوصله نداشتم جواب کامنتا رو پاک کنم در نتیجه همونجوری موند.

بعدشم اینکه یاسی جان من به شدت از این تصویر زیبا که تو ذهنت داری ممنونم تو اصلا دست به تصویرت نزن اشکال از فرستنده اس بی زحمت همینو نگه دار.

بعدم ریواسی جان شما لطف کن همون تصویرت رو ۱۸۰ درجه تغییر بده ۳ دفعه بکوبون تو دیوار اهااااااااااان این منم دیگه.

بقیه دوستان هم لطف کنن اینی که میگم رو مجسم کنن:

موهام در حال حاضر مشکیه(هه تازه مشکی کردما)،تو عکسای بچگیم منگول منگوله ولی قهوه ای روشن ،۷-۸ ساله که بودم یه بار رفتیم توی یه مغازه طرف از دور بودن مامانم استفاده کرد سیگارش رو کرده بود تو فر جلوی موهام هی بیلینگ بیلینگ میزد بهش این سیگاره هم هی تو موهام بالا پایین می رفت و اونم خوچحال بودالان بلنده و فره.

صورتم گندمیه اما تا چندی پیش فچر می کردم سبزه ام بعد میدیدم به هرکی میگم من سبزه ام چپ چپ نگام میکنه ها نگو نبودمآخه بچه که بودم یه همسایه داشتیم هروقت بغلم می کرد می گفت شکلات من یا شیر کاکائوی من.خب منم از همون موقع این حرف خیلی تو ذهنم پررنگ مونده بود.

چشم که نگووووووووووو این هوا،یه جا کار می کردم دوستام می گفتن ویوا وقتی به دنیا اومده دوتا چشم بوده بعدا دست و پا در آوردهرنگشم قهوهای تیره نزدیک به مشکیه.

ابروهام هم الان روبه بالاست دیگه(ریواس جون اینم جزو حالت دار حساب میشه؟)

دماغم هم به قول شاذه استخوانی نیست گوشتیه 

قدم  هم که با عرض شرمندگی روم سیاه به خدا ،روم تو دیوار،گلاب به روتون بازم شرمنده دقیق دقیق ۱۷۸ سانتی متره

وزنم هم در حال حاضر ۶۱ کیلو هست (هه دیروزرفته بودم  باشگاه اونجا  کشیدم)

دیگه دیگه؟؟؟؟؟؟؟چی باید بگم آهااااااااااااااااااان شاذه گفته بود انگشتات بلنده که اینم درسته

دیگه همه رو گفتم چیزی جا مونده؟؟؟؟؟

آهاااااااااااااااااااااان یه دوست بی نام هم لطف فرمودن با توجه به پستهای بیخود بنده،من رو مورد لطف قرار دادن و گفتن که به نظرشون غازقلنگ هستم

خب دیگه تموم شد حالا بی زحمت منو درست تصور کنید

میسی

پ.ن:راجع به خوش مشرب و شیطون و گوگولی و.... خودم نمی تونم چیزی بگم درنتیجه میذارمش به عهده کاسپز خنگول که اگر روزی روزگاری هوس کرد از سر محبت پستی اینجا بذاره اینارم بگه بالاخره کاسپر دوست ۱۰-۱۲ ساله منه

نوشته viva

 

دوشنبه 1 بهمن 1386
من چه شکلیم؟؟؟؟؟

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من بازم اومدم

راستش چند روز پیش یکی از پستای ریواسی رو می خوندم توش سوال کرده بود که تصویری که خواننده های وبلاگ ازش دارن چه شکلیه خیلی جالب بود مخصوصا کامنتایی که براش گذاشته بودن.به سرم زد که من هم این سوال رو بپرسم،خودم از اکثر کسانی که وبلاگشون رو می خونم یه تصویر توی ذهنم دارم مطمئنا شما هم از نویسنده های وبلاگایی که زیاد بهشون سر میزنید یه تصویر ذهنی دارین .

حالا بیاین و لطف کنین بگید به نظرتون من چه شکلی هستم؟؟؟؟

آهای کاسپر تو چیزی نگیا خب؟؟؟؟

 

بعدا نوشت:

بابا دستتون درد نکنه چه کامنتهای جالبی برام گذاشتین همه رو جواب دادم ولی فعلا تائید نمی کنم تا بقیه هم بیان بگن خیلی جالبه با تصور بعضی ها ۱۸۰ درجه فرق می کنم آمااااااااااااااااا اینگده شبیه تصور بعضی ها هستم که نگوووووووووووو

داشتم فکر می کردم چه جالبه که کسی منو تو ذهنش اینگده شبیه خودم تصور می کنه.

پیشنهاد می کنم این شبه بازی رو که پایه گذارش ریواسی بود توی وبلاگتون بذارین جوابایی که میگیرین به شدت جالبه

نوشته viva

پنجشنبه 20 دی 1386
غیبت صغری،شوهر کشی ۷

شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خب خودم میدونم دختر بدی هستم چپ چپ نگام نکنید،نه که این کامپولوتر من با گاز کار می کنه این مدت برای صرفه جویی در مصرف اصلا روشنش نکردم

چیگده سرده هوا

من فکر می کردم هوا سرد بشه کارم کم میشه و مراجعین کمتر هستن آمااااااااااااااااااااااا نگو هوا سرد میشه سر من شلوغ تر میشهاینگده پول خوفه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه بگم یک هفته هست که کامپولوترم رو روشن نکردم دروغ نگفتما.تازه مجبور شدم به جای اینکه صبح ها دوش بگیرم(نظر به اینکه من مرغابی هستم) شبا برم حمام برای همین میام خونه می پرم تو حموم و بعدشم دیگه کی جرات داره از زیر پتو بیاد بیرون و اینچنین شده که بنده غیبتی عجیب داشته بودم.الان هم که خوچحالم و دارم مینویسم برای اینه که هنوز نرفتم دوش بگیرم

تازشم یه چیزی بگم من خودم از اینکه این ماجرای شوهر کشی رو شروع کردم خیلی ناراحتم آخه یه جورایی فضای ناز و مهربون و ملوس وبلاگ تبدیل به فضای غمناک و خشن شد.

بعدشم اینکه تا الان ۴۳۵۶۷۵۷۴۸ بار نزدیک بوده با صورت بخورم زمین اصلا نگران نشید من خیلی با احتیاط راه میرم

البته من خیلی برف دوست دارما آماااااااااااااااااااا این دیگه خیلی خرکیه آخه

همه کامنت های پست قبل رو بدون جواب تائید کردم ببخشییییییییییییییییییید دیگه.

حالا بریم سراغ آخرین شوهر کشی البته این یکی شوهرش رو نکشته بود اما چون آدم جالبی بود و خودش اومد گفت که میخواد ماجراش رو تعریف کنه ما هم ازش فیلم گرفتیم و بعدا به این نتیجه رسیدیم که شخصیتش از همه جالب تر بود.

اسمش نیلوفر بود(البته مستعار)حدودا ۳۸ ساله اما می گفت ۳۲ سالمه(اونجای آدم دروغگو ،همین نوک دماغش منظورمه دیگه اونجوری نگاه نکنین)

قضیه از این قرار بود که این نیلوفر خانم صیغه یه آقایی بود و با هم زندگی می کردن البته از ازدواج اولش دو تا پسر داشت که پیش شوهر قبلیش بودن. بعد یه بار توی خیابون (البته به گفته خودش)با یه دختری آشنا میشه که جا نداشته بره و اینو میاره خونه و چند ماه این دختره که اسمش مژگان بود با نیلوفر و شوهرش(همینی که صیغه اش بوده) زندگی می کنه بعد چند وقت نیلوفر میفهمه مژگان حامله اس بهش میگه بچه مال کیه و از کجا اومده میگه مال یه سرایدار افغانی ساختمونه و من میخوام کورتاژ کنم و نیلوفر یه دوستی داشته که این کارو می کرده مژگان رو میبره اونجا و زنه یه آمپول میزنه و خلاصه ییهو مژگان خونریزی شدید میده همراه درد اینا هم میترسن شبانه اون زنه و نیلوفر ماشین میگیرن میبرنش بیمارستان لولاگر(نمی دونم کجاست؟؟؟)

توی بیمارستان هم پرستارا یه بوهایی میبرن و زنگ میزنن به ۱۱۰ و میان نیلوفر رو دستگیر میکنن

اون یکی زنه رو نمی دونم چی شده بود اما نیلوفر و مژگان جفتشون توی همون زندان بودن اما مژگان یه بند دیگه بود و ما ندیدیمش البته نیلوفر چشم دیدن مژگان رو نداشت میگفت توی باز جویی مژگان زده زیر همه چی و گفته نیلوفر وادارش کرده کورتاژ کنه،نیلوفر هم می گفت من کاملا بی گناهم و...

حکمشون رو هنوز نداده بودن منتظر بودن بچه مژگان به دنیا بیاد ببینن سالمه ؟زنده اس؟ آسیبی بهش نرسیده بعد حکم بدن(البته این چیزی بود که نیلوفر می گفت من زیاد از مسائل حقوقی و قانونیش سر در نمیارم ولی مطمئنا سالم بودن و زنده بودن بچه توی حکم تاثیر داشت)

جالب اینجا بود که این نیلوفر به نظر من اصلا نرمال نبود داشت می خندید ییهو گریه میکرد داشت ماجرا رو تعریف می کرد ییهو یه خاطره یادش می افتاد .می گفت شوهرم خیلی دوستم داره چند بار گفته بریم عقد دائم کنیم من خودم نخواستم .پرسیدیم شوهرت چیکاره اس ؟گفت شرکت داره. اینقدر این جمله شرکت داره رو با غرور و عشوه گفت که من و خانم ف تا مدتها تیکه مون شده بود لحن این،بعدم فکر کردیم اینی که شرکت بزرگ و آنچنانی داره و وضعش به گفته نیلوفز توپه آخه چرا اومده سراغ یکی مثل این؟؟؟؟؟؟اون روز نیلوفر شماره محل کار شوهرش رو داد به ما و خواست که بهش زنگ بزنیم ببینیم چرا ملاقاتش نمیره؟

فرداش من به اون شماره زنگ زدم و سراغ شوهرش رو گرفتم منشی گفت نیست .گفتم ببخشید کی تشزیف میارن؟(حالا منم به خیال خودم دارم دنبال رئیس شرکت می گردم)گفت نمی دونم رفتن برای نصب . یهو جا خوردم پزسیدم ببخشید اونجا شرکت چیه و آقای...(فامیلش یادم نیست)

سمتشون چیه؟؟؟اونجا از این شرکتهای پرده و لوردراپه بود و اون اقا هم نصاب پرده بود و اصلا با رئیس شرکت هیچ نسبتی نداشت.

۱ ساعت بعد دوباره زنگ زدم ایندفعه اومده بود باهاش حرف زدم و گفتم خانم تون خیلی منتظرتونه و پیغام داده برید ملاقاتش اما اون خیلی بی تفاوت گفت:خانمم کجا بود ما یه ۶ ماهی صیغه بودیم و تموم شد رفت بهشون بگید دست از سر من برداره و خداحافظی کرد.

من که انگار یه سطل آب یخ ریخته بودن رو سرم وقتی برای خانم ف تعریف کردم اونم همینجوری بود.آخه اون چیزی که نیلوفر برای ما تعریف کرده بود اونقدر طبیعی بود که عمرا فکر نمی کردیم دروغه.

بازیگر خیلی خوبی بود اینو ما بعدا فهمیدیم اما جالب اینجاست که خودشم میگفت بازیگری رو دوست داره .این نیلوفر خانم به شدت شبیه گلاب آدینه بود هم من هم خانم ف متوجه این شباهت عجیب شدیم و البته خود نیلوفر هم میدونست جالب بود که تعریف می کرد می گفت یه بار معرفیم کردن یه دفتر سینمایی و تا کارگردان منو دید گفت چهره ات خیلی خوبه برای بازیگری(نمی دونم این نیلوفر تو قیافه ما چی دیده بود که فکر کرد خیلی خریم)

بعد کارگردانه کلی التماسش می کنه بیا تو فیلمم بازی کن اما نیلوفر قبول نمیکنه .

اینارو که تعریف می کرد من و خانم ف داشتیم منفجر می شدیم از خنده .

تازه بعدشم میگفت چند بار منو تو خیابون با گلاب آدینه اشتباه گرفتن ازم امضا خواستن(یکی نیست بگه حالا درست که شبیه هستین اما اون کجا و تو کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

بعدم که دیگه خیلی خوچحال شده بود زده بود به سیم آخر و به خانم ف می گفت یه بار هم منو با شما اشتباه گرفتن(مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!)بعد در این لحظه قیافه خانم ف دیدنی بود اصلا خنده رو لبش ماسید و همینجوری زل زده بود به نیلوفر اونم که دید خیلی گند زده گفت :منم گفتم نه بابا خانم ف به اون خوشگلی با اون چشما کجاش شبیه منه؟؟؟؟؟(خاک بر سر مثلا اومد درستش کنه)

خلاصه که این قسمت از فیلم ما درسته که موضوعش شوهر کشی نبود اما من و خانم ف ساعتها نگاهش کردیم و راجع بهش حرف زدیم حتی ف بارها شخصیتش رو اتود زد و من ازش فیل گرفتم.نیلوفر برای خودش دنیایی بود عجیب خود واقعی اش رو بعید می دونم کسی دیده باشه از ائن آدمایی بود که هر لحظه توی یه قالب قرار می گیرن.فکر کنم این یه بیماری روانی باشه اما من چیز زیادی راجع بهش نمی دونم.

دیگه تموم شد شوهر کشی نداریم یعنی داریم ولی جال نیستن و ارزش تعریف کردن ندارن .

خیلی وقته به هیچ وبلاگی سر نزدم شرمنده خیلی خیلی زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

تا بعد....

نوشته viva

 

 

 

چهارشنبه 12 دی 1386
شوهر کشی نداریم به جاش یه ویوای گناهی مریض داریم

من مریض شدما

اینو گفتم کسی دعوام نکنه

از شنبه تا حالا از خونه بیرون نرفتم تازه اینگده حالم بد بود که حتی این کامپولوتر بدبختم برای ثانیه ای روشن نشد چه برسه که آپ کنم.

بعدشم جالب اینه که این وبلاگ من و کاسپره اما اگه توجه کنید فقط من می نویسم و این خنگول اصلا ناپدید شده حتی کامنت هم نمیذاره

چشمتون روز بد نبینه شنبه رفتیم عروسی تا اینجاش خوبه قضیه دردناک اینجاست که عروسی توی پارکینگ بود و منم که فینگیل لباس پوشیده بودم نه بالا داشت نه پایین تمام مدت پالتوم روی دوشم بود تمام شمعهای روی میز رو گذاشتیم زیر میز کرسی درست کردیم بهتر شد آماااااااااااااااااا سرما خوردگی من از اونجا شروع شد که ارکستر طبقه بالا توی خونه بود بعد ما هم رفتیم بالا و کلی عرق کردیم و ییهو اومدیم پایین و....

اینجوری شد که یکشنبه صبح مامانم شاهد یک ویوای دوست داشتنی بود که ساقولوس گرفته و صداش در نمیومد و ۳۹ درجه هم تب داشت و با پررویی تمام خیلی خوچحال صبح از خواب پاشیده که بره سر کار

و اینچنین شد که امروز چهارمین روزیه که توی خونه هستم و بیرون داره یه عالمه برف میاد و دلم میخواد برم برف بازی آمااااااااااااااااا نیمیشه

حالم هم خوب نیست این صفحه مانیتور هی جلوی چشمم یه جوری میشه ،اینگده من گناه دارم

با اجازه من برم بعدا که خوب شدم میام

در ضمن من کلی زحمت کشیدم این قالب رو گذاشتم دریغ از یه نظری تبریکی چیزی!!!!!!خوب شده ؟بد شده؟اصلا میبینینش؟؟؟؟؟؟؟؟

دوکلمه خصوصی با کاسپر:

آهای بی وفا...

کجانی؟؟؟؟چیرا نیستی ؟؟؟؟؟چرا منو دوسیم نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من حاااااااااااااالم مرییییییضه(کشدار بخون)

نوشته viva

شنبه 1 دی 1386
شوهر کشی ۶

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

یه سره می رم سراغ زندانی بعدی

یک زن  حدودا 40 ساله اون طور که خودش تعریف می کرد شوهر بد اخلاقی داشته که خیلی اذیتش می کرده یه شب با هم دعواشون میشه و از پشت با یه چیز سنگین محکم میزنه تو سر شوهرش .

شوهره میفته رو زمین و حرکت نمی کنه اینم میترسه میره سراغ همسایه بالایی (یه زن و شوهر بودن)

مرد همسایه میاد پایین و بهش میگه شوهرت مرده شب بیا با هم جسدش رو ببریم توی خیابون بندازیم و خلاصه همون شب با کمک همسایه جنازه شوهرش میندازن تو خیابون و آب از آب هم تکون نمی خوره و پلیس هم هیچ مدرکی علیه زنه پیدا نمی کنه . یکسال بعد همون مرد همسایه بالایی میاد بهش میگه من اون شب صدای دعواتون رو شنیدم زنم هم شاهده اگر صیغه من نشی میرم به پلیس لو میدمت(حالا من نمی دونم که این زن اصلا به ذهنش نرسیده که مرده خودش تو بردن جنازه دست داشته و پای خودش گیره یا اصلا ماجرا رو برای ما اینجوری تعریف کرده و خودش هم بدش نمیومده صیغه اون بشه یا شاید هم از اول نقشه قتل مشترک کشیده شده و این دوتا هم دست بودن و از قصد شوهرش رو کشته!!!!!! اینا احتمالاتی بود که من و خانم ف بعد از دوباره دیدن فیلم بهش رسیدیم و هیچ کدوم بعید نبود چون هردومون احساس می کردیم این زن خیلی چیزا رو داره پنهان می کنه) خلاصه صیغه طرف میشه و همچنان همونجا توی همون خونه میمونه 1 سال بعد یعنی 2 سال بعد از قتل زن اول مرده همسایه بالایی میفهمه که این صیغه شوهرشه و یه بوهایی هم از ماجرا برده بوده(البته ما هر کاری کردیم این خانم بیشتر از این توضیح نداد و هنوز یه چیزایی نا معلومه) و خلاصه میره پیش پلیس و هم شوهرش هم این زن رو لو میده. وقتی پرسیدیم حالا اون آقا کجاست گفت تو همین زندان توی بند مردونه.پرسیدیم اون چی میگه ؟؟؟گفت اون میگه من حاضرم همین جا توی زندان عقد دائمت کنم و هنوز خیلی دوستت دارم.(روحیه بالا و امید به آینده رو از این آدما باید یاد گرفت این خانم که داشت در مورد ازدواج مجدد حرف می زد حکمش اعدام بود و معلوم نبود تا دو ماه بعدش زنده باشه )

کوتاه بود ولی کل ماجرا همین بوددارم با کاسپر میچتم عجله دارم ببخشید

پ.ن : راستی اولین روز زمستون مبارررررررررررک من عاشق زمستونم

تا بعد

 

نوشتهviva

 

 

شنبه 24 آذر 1386
شوهر کشی۵ (کاترین پایان)

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خیلی من بدم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خودم می دونم ببخشید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گرفتارم شدییییییییییییییییییییییید

کمی هم عجله دارم مینویسم تا هر جا شد دیگهقول می دم جبرانی بیام قبول؟؟؟؟؟؟؟؟

از فردای روزی که با کاترین صحبت کردیم من به هر کسی که می شناختم و فکر می کردم می تونه کمکم کنه زنگ زدم تا از گذشته کاترین سر در بیارم و کل نتیجه این شد:

مادر بزرگ کاترین زنی بوده به نام پری ونکی از زنانی که توی شهر نو بودن و البته یکی از معروفهاشون بوده و از طریقی که شرحش مفصله و به درد کسی هم نمی خوره پاش به در بار باز میشه و اکثرا با کله گنده ها بوده و کم کم قسمت زیادی از زمین های ده ونک به عنوان هدیه به اون بخشیده میشه و از همون موقع لقب ونکی رو پیدا می کنه حتی به کاترین هم کاترین ونکی می گفتن.این خانم یه پسری داشته که پدر کاترین باشه و اونو برای تحصیل میفرسته امریکا قبل از انقلاب پسرش اونجا با یه زن (می گفتن امریکایی)* ازدواج می کنه و حاصل این ازدواج کاترین بوده

دیگه نتونستم بفهمم مادر کاترین چی میشه ولی مثل اینکه ایران نبود و از پدرش جدا شده بود.

پدر کاترین کاترین رو به ایران میاره (دقیقا نمی دونم چند سالگی اما کوچیک بوده) و با ثروت زیادی که از مادرش (همون پری ونکی)بهش رسیده بوده و فروش زمین های ونک به یکی از چهره های ثروتمند و سرشناس تبدیل میشه من نمیدونم پدر کاترین دقیقا کیه ولی یادمه که همون موقع هم توی زندان شنیدم که پدرش نفوذ زیادی داره و البته آدم با شخصیتیه و هر دفعه با نفوذش کاترین رو  آزادش کرده .

نمی دونم الان که اینا رو می نویسم کاترین زنده هست یا نه؟ اگر زنده هست عمل کرده و الان یه مرده یا نه؟هنوز هم عاشق ترمه اس؟؟؟؟؟؟

میگفتن پدرش حتی از اعدام هم نجاتش می ده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*تمام چیزایی که تعریف کردم اون چیزی بود که من شنیدم و تقریبا با هم جور در میومد بعید می دونم چیزیش دروغ باشه چون هر قسمتش رو از یه جا پیدا کردم و همه چی با هم می خوند اما باز هم هر کسی می تونه هر جور دوست داره فکر کنه من تا اونجایی رو که خودم بودم و دیدم و فیلمش رو دارم که خب صد در صد قبول دارم اما بقیه ماجرا راست و دروغش پای کسانی که گفتن.

 ۲ کلمه خصوصی با کاسپر:

برو جواب کامنت پست قبلی رو بخون

بووووووووووووووووووووووووووووووووس

دختره مواظب خودت باش دلم برات تنگ شده.همه چی خوبه؟؟؟؟؟

نوشته viva

 

 

یکشنبه 18 آذر 1386
شوهر کشی ۴(کاترین ۱)

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

یه عالمه ببخشید جمعه صبح کاسپر برگشت هند و این هفته آخر فرصت نشد بنویسم

رفتن کاسپر یه عالمه ماجرا داشت که بعدا با عکس مفصل توضیح میدم.

بریم سراغ بقیه ماجرا:

همون روز اول وقتی داشتیم بند های زندان رو میدیدیم ما رو بردن توی بند موادی ها .

اکثرشون دخترای جوون بودن تقریبا هم سن و سال خودم که به جرم حمل و خرید و فروش مواد مخدر و... اونجا بودن،انتهای راهرو چشمم خورد به کسی که میشناختمش و در موردش زیاد شنیده بودم.

ما توی دانشگاه یه اکیپ حدودا ۲۰ نفری دختر و پسر بودیم که خارج از دانشگاه هم با هم خیلی بیرون می رفتیم یه روز یکی از بچه ها به اسم علی خونشون رو می خواستن عوض کنن و برای روز اسباب کشی قرار شد همه بریم کمک و اتاق خودش و خواهرش رو رنگ کنیم اون روز من نتونستم برم و بقیه رفتن شب وقتی بچه ها به گفته خودشون با لباسای رنگی و سرو و ضع کثیف میان بیرون موقع خداحافظی همه رو دم در خونه علی اینها می گیرن حتی به علی اجازه نمیدن بره تو و به مامان و باباش بگه و همونجوری خودش رو هم با لباس خونه و دمپایی میبرنش.

همه رو می فرستن وزرا و خلاصه درست یادم نیست از اونجا به کجا منتقل میشن تا ساعت ۱۲ شب هم اجازه نمیدن به خانواده هاشون خبر بدن،اینا رو بعدا بچه ها برام تعریف کردن .به هر حال اونجایی که دخترا شب رو می گذرونن خیلی وحشتناک بوده و می گفتن تا صبح چسبیدیم به هم و از ترس لرزیدیم.وقتی از اون شب تعریف می کردن راجع به کسی صحبت می کردن به اسم کاترین که یه دختر خیلی چاق بوده و اون هم تو زندان بوده بچه می گفتن حتی زندانبانها باهاش تند حرف نمی زدن و گویا همه ازش حساب میبردن .می گفتن یکی از لنزاش گم شده بود و همش داد می کشید و فحش میداد که هرکی لنز منو برداشته بیاره بذاره سر جاش(روحیه بالا رو دارین؟؟؟؟؟آدم تو زندان به فکر لنزش باشه!!!!!!!)

خلاصه همش از این کاترین می گفتن که خیلی وحشتناک بوده و...

فردا صبح دوستام رو میفرست دادگاه و یه پرونده هم براشون تشکیل داده بودن که اونها رو تو پارتی با لباسهای مستهجن گرفتن!!!!!!!وقتی قاضی پرونده چشمش به اینا میفته و اون سرو وضع رنگی و کثیف خنده اش میگیره با یه تعهد سروته قضیه رو هم میاره و آزادشون می کنه(باز دم قاضی گرم که آدم حسابی بوده)

همه اینا رو تعریف کردم که بگم من اسم کاترین رو اولین بار سر این ماجرا شنیدم چند وقت بعد توی شهرک غرب دم گلستان یه اکیپ دختر ایستاده بودن که یکی از دوستام یکیشون رو نشون داد و گفت این کاترینه که اون شب تو زندان بودا.نگاش کردم تقریبا ۱۰۰-۱۱۰ کیلو بود .

تصادفا اون روز یکی از کسانی که با ما بود کاترین رو خوب میشناخت و در موردش خیلی چیزا گفت.کاترین یکی از بچه معروفای شهرک بود که بهش کاترین خرسه می گفتن.دخترایی هم که همراهش بودن و به قولی زیر دستش کار می کردن خیلی خوشگل و آس بودن.توی شهرک اگر اکیپ دیگه ای برای کاسبی میومدن با کاترین طرف بودن و نمیذاشت هیچ کس جز اکیپ خودش اونجا کار کنه(امیدوارم تا الان متوجه شده باشین که کارشون چی بود!!!!)البته من نمی خوام با تعریف کردن اینا بگم که اونا بدن و اینجورین و اونجورین و...منم می دونم که اکثر این آدمها از روی سادگی ،حماقت ،یا خیلی سختی های زندگی مجبورن این کار رو بکنن وگرنه کدوم دختریه که دلش بخواد هر روز یه آدم جدید به بدنش دست بزنه ؟؟؟کدوم دختریه که دلش بخواد اسباب بازی هوس زودگذر مردا باشه؟؟؟؟؟

بگذریم،شنیدم که کاترین خودش حالتهای مردونه داره و خیلی پایبند مرام و رفاقت واین جور چیزاست حتی اون دوستم می گفت کاترین ه م ج ن س ب ا ز هم هست ولی نت اون موقع احساس کردم دیگه این قسمتاش دروغه و باور نکردم. تا همون روز توی زندان بند موادی ها ته راهرو دیدم کاترین روی یه صندلی نشسته و ۷-۸ تا دختر هم دورش رو زمین نشسته بودن(چهره کاترین رو یه بار دیده بودم اما چاقی بیش از حدش و اینکه دیدنش تو همچین جایی عجیب نبود باعث شد زود بشناسمش)تا به ته راهرو برسیم به خانم ف توضیح کمی دادم تا با دقت نگاهش کنه وقتی بهش نزدیک شدیم همشون به خانم ف سلام کردن و یه جوری که انگار ارث باباشونو از من طلب دارن منو برانداز کردن.چون هم سن و سالشون بودم ولی از جنسشون نبودم یه جورایی با غضب نگاهم می کردن.از اون بند که اومدیم بیرون خانم ف به شوخی بهم گفت ترسیدم بیشتر اونجا بمونیم اینا تورو تیکه پاره کنن چرا اینجوری نگاهت می کردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی حاشیه رفتم ولی لازم بود برسیم اونجا که ما توی همون سلول فیلمبرداری منتظر نفر دوم هستیم که اون هم شوهرش رو کشته.یهو صدای جیغ و داد از بیرون سلول شنیدیم خانم ف گفت دوربین و بردار بیا و خودش پرید بیرون منم دوربین به دست دنبالش .

دعوا شده بود و زندانبانها ریخته بودن داشتن جدا می کردن.دعوا بین کاترین بود و یه زن ۳۰-۳۲ ساله ریز نقش (درواقع از اون آدمهایی که کوچولو هستن و نقص دارن).

زندانبان اجازه نداد دوربین رو روشن کنم چون کاترین با تیشرت و بدون روسری بود.

بعد از اینکه جداشون کردن زندانبان پشت میزش نشست و کاترین هم روی یه صندلی این طرف میز.روسریش که افتاده بود دور گردنش رو سرش کرد .براش آب آوردن خورد.زندانبان هم خیلی با ملایمت باهاش حرف می زد(اینجا بود که احساس کردم اینکه بچه ها می گفتن اونشب زندانبانها ازش حساب می بردن درست بوده)

دوربین رو روشن کردم مبادا یک لحظه رو هم از دست بدم.کاترین شروع کرد به تعریف دعوا ماجرا از این قرار بود که همون خانم کوچولوهه که اسمشم سپیده بود(احتمالا مستعار) برای کاترین نامه عاشقانه می نویسه(توی زندان و همچین بندی ه م جن س ب ا ز ی چیز غیر قابل تصوری نیست)

و کاترین هم عصبی میشه نامه رو میده به یکی از زندانبانها اونها هم سپیده رو میخوان که چرا این نامه رو نوشتی؟؟؟؟؟سپیده هم لج میکنه بهشون میگه کاترین از کجا یواشکی سیگار میاره و ...

خلاصه استارت اون دعوا از اینجا بوده.

وقتی زندانبان یه کم نصیحتش کرد خانم ف گفت :اجازه می دی ازت چندتا سوال بپرسم؟؟؟؟

نگاه غضبناک کاترین هنوز گاهی روی منم میفتاد.

بالخره راضی شد که با ما حرف بزنه و خیلی چیزا رو از زبون خودش بشنویم چیزایی که من اگر از خودش نمیشنیدم هیچوقت باور نمی کردم.

خیلی راحت تعریف کرد برام جالب بود لحنش کاملا لاتی و مردونه بود توی حرکاتش کمترین رفتار ظریفی یا نشانی از زن بودن دیده نمی شد کاترین مردی بود با اسم زنانه و هیکلی نمی دونم تا چه حد مونث!!!!!

پرسیدیم چرا اینجایی؟

گفت به جرم مصرف مواد و محارب با خدا و یه چندتا جرم دیگه.

خانم ف گفت چند سال؟

گفت اعدام دادن بهم.(بغض صداش حتی الان توی فیلم هم کاملا معلومه اگر من بودم با گفتنش گریه می کردم اما اون واقعا مرد بود احساس کردم گریه رو نشونه ضعف زنانه می دونه پس نذاشت حتی یه قطره بیاد پایین )

من پرسیدم به خاطر مصرف مواد و محارب با خدا که اعدام نمی دن.

مکث کرد اینبار اصلا نگاهم نکرد انگاربراش افت داشت یه همسن ازش سوال کنه .(اونجا فهمیدم که فقط یک سال از من بزرگتره )

زندانبان بهش گفت کاترین با خانم ف همکاری کن همه چی رو بگو اشکالی نداره یه هندونه هم زیر بغلش گذاشت که ما ازت خیلی تعریف کردیم.

کاترین تعریف کرد که ه م ج ن س ب ا ز هست و تا وقتی به پزشکی قانونی نفرستاده بودنش نمی دونسته که مشکل کروموزومی داره و پزشکی قانونی برای عمل و تغییر جنسیت بهش برگه داده بود تا مرد بشه اما متاسفانه این مسئله رو زمانی میفهمه که دیر شده و توی زندان افتاده و بعد هم که حکم اعدام بهش داده بودن.می گفت اگه بیام بیرون عمل می کنم.

۱۴ تا شاکی دختر داشت.فکر می کنین برای چی؟؟؟؟؟؟پ ر د ه ب ک ا ر ت ۱۴ دختر رو زده بود البته این ۱۴ تا فقط شکایت کرده بودن چندتاشون از ترس آبرو ساکت مونده بودن خدا می دونه!!!!

از زندانبان بعدا پرسیدم چجوری گفت با انگشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روی دستش از مچ تا آرنج جای چاقو پر بود.هی توی صحبتاش می گفت به جون ترمه به مرگ ترمه.

بعدا از زندانبان پرسیدیم ترمه کیه؟؟؟؟؟؟؟گفت دوست دخترشه کاترین عاشق ترمه اس .اون الان تو اوین زندانیه.جاهای چاقوی روی دستش هم برای اینه که هی خود کشی می کنه تا ببریمش اوین یا ترمه رو منتقل کنیم اینجا تا پیش هم باشن(اون موقع بود که فهمیدم کاترین برای وفاداری به ترمه نامه عاشقانه سپیده رو داده به زندانبان وگرنه اون تقریبا مرد بود و توی زندان از یه همچین پیشنهادی باید استقبال می کرد اما اون حتی فقط برای ارضا شدن هم حاضر نشد سپیده رو قبول کنه)

نوشتن اینا خیلی اذیتم می کنه از طرفی دوست دارم که شما هم بخونید.

-فکر کنم فیلم این قسمت کاترین رو به کاسپر هم نشون دادم.آره کاسپر؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-ماجرای کاترین ادامه داره بقیه اش رو تو قسمت بعد می نویسم.

-من اسم کاترین رو عوض نکردم هنوز هم ممکنه خیلی از بچه های شهرک غرب گروه کاترین خرسه و سارا اردک و زیباترین فرد گروه پرنسس رو یادشون باشه.

فعلا چیزی برای گفتن ندارم وقتی ماجرای کاترین رو کامل گفتم حرفامو میزنم.

نوشته viva

 

 

  

شنبه 10 آذر 1386
شوهر کشی ۳

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

اومدم بقیه شو تعریف کنم اما اول یه چیزی رو باید بگم:

تمام زنهایی که ما باهاشون صحبت کردیم از قشر خاصی بودن شاید هر کدوم از ما در شرایط بد زندگی هزارویک راه فرار و هزار راه قانونی بلد هستیم اما اونها زنان کاملا بی سوادی بودن که به علت بسته بودن فضایی که در اون بزرگ شدن از کمترین حقوق قانونی یک زن هم اطلاع نداشتند.

منظورم این نیست که یک زن اجتماعی تحصیل کرده امکان نداره مرتکب قتل همسرش بشه اما احتمالش خیلی کمتره و  در بین کسانی که من دیدم حتی یک زن در اجتماع گشته نبود.

حالا بریم سراغ اولین نفر

یک زن ریز نقش و لاغر و سبزه ۳۰ سالش بود ولی خیلی بیشتر نشون می داد  اول که اومد تو خجالت می کشید و حرف نمی زد تا اینکه زندانبان براش توضیح داد که هیچ چیز در این صحبت به ضررش نمیشه ۳ تا بچه داشت با شوهرش سرایدار یه باغ توی یه جایی حوالی کرج بودن زندگی وحشتناکی داشت چیزی که به ذهن من هم تا اون موقع خطور نمی کرد. شوهر معتادش انواع و اقسام آدمها رو میاورده خونه و براشون مواد تهیه  می کرده تا مصرف کنن بعد در قبال مکان و مواد پول می گرفته اوایل یواشکی این کارو می کرده تا زمانی که زنش می فهمه ولی چیزی نمی تونسته بگه چون جوابش فقط کتک بوده و بس .

مرتیکه کثیف حتی یکی از دوتا اتاقشون رو به زن و مردایی که جا نداشتن اجاره می داده تا یکی دو ساعتی رو اون تو بگذرونن.اتاقی رو که زن و بچه اش توش زندگی می کردن به یه همچین آدمای معتاد و کثیفی که ممکنه هزار جور بیماری داشته باشن اجاره می داده.

میگفت حتی بعضی وقتا که یکی از دوستاش با زنی میومد خودش هم میرفت توی اتاق باهاشون گاهی هم به تنهایی با رفقای مردش....می گفت گاهی سرو صداشون رو میشنیدم.

وقتی اینا رو تعریف می کرد من گریه ام گرفته بود اما خودش یک قطره اشک هم نمی ریخت اول فکر کردم دروغ میگه اما بعدا فهمیدم زندگی اونقدر به این زن سخت گرفته که دیگه گریه هم براش بی معنیه.خیلی سخته برای یه مادر که ببینه دختر ۱۳ سالش شاهد چنین صحنه هایی باشه دو تا بچه دیگش پسر بودن و کوچکتر ولی خودش از اینکه دخترش شاهد این صحنه ها بوده خیلی زجر می کشیده.

بعد از مدتی کار به جایی میکشه که شوهر وقیح و آشغالش ازش می خواد منقل مشتری های مرد رو این ببره و یواش یواش بهش می فهمونه که اگر مشتری خواست باید باهاش بخوابه(ف